|
|
* يكم
پسرها نبايد بخندند !
نمي دانم تو كه الآن داري اين مطلب را مي خواني ،
كي هستي . اصلاً دوست هم ندارم فضول كار ديگران باشم .
با اين همه ، خاموش هم نمي توانم بمانم . فقط دعا
مي كنم كه تو ، و يا اگر مؤدبانه خطابتان كنم ،شما،
پسر نباشي ؛ يا لااقل اگر پسري ، يك روز گرفتارفرزند
پسر نباشي . چرايش را الان عرض مي كنم .
ببين دوست من ، الان وضع طوري شده كه « دختر »
بودن با صرفه تر از « پسر » بودن است . لابد باز هم
مي پرسي « چرا ؟ » . من هم جوابت را مي گذارم كف
دستت . آخر ، امروزه ، دخترها هر ادا و اطوار كه
دربياورند ، چون دخترند و نامحرم ، چون محترمند و
غريبه ، چون معصومند و نجيبه ، و إلي آخر ؛ لذا
كسي نمي تواند به آنها بگويد : مثلاً بالاي چشمت
ابروست . ولي عرض كنم خدمتت ( يا خدمتتان ) ،پسرها
با دخترها فرق كلي دارند . امروزه ، پسرها ادا و
اطوار هم درنياورند ، چون پسرند و نامحرم دوست ،
چون بي احترامند و آشنا ، چون بي عصمت اند و هيجاني؛
لذا همه ( از صغيروكبير گرفته تا مأمور وغيرمأمور)
به همين راحتي مي توانند به پسرها بگويند: بالاي چشمت
ابروست ، تويِ جيبت چاقوست ، گوشهايت خيلي پهنه،
گردنت خيلي كلفته ، شلوارت لوله تفنگيه ، موهايت
فرفريه ، كفشهايت قيصريه و ….
لابد باز هم مي پرسي « چرا ؟ » . خيلي خوب ، اين
يكي را ديگر نپرس . چون اين جاي قضيه هيچ چون وچرايي
نمي شناسد ؛ چون پاي « سيلي » و « كتك » و« تهديد »
و غيره در ميان است . لطفاً به اين داستانك گوش كن ؛
شايد معني اين واژگان بيگانه و عجيب را متوجه شدي :
دوستي برايم تعريف مي كرد : « آن روز ، كنار
پياده رو ، پيش كفاشي ايستاده بودم . كفاش داشت
كفشهايم را واكس مي زد . من هم منتظر و آسوده خاطر ،
سر مباركم را اين طرف و آن طرف مي چرخاندم . چشمتان
روز بد نبيند ؛ از سمت مقابل من ، چهار تا دختر دوش
به دوش هم مي آمدند . تا رسيدند به نزديكيهاي من و
كفاشي ، زدند زير خنده . قهقهه ي آنها را كه شنيدم ،
سرم را از روي ناچاري بردم بالا . نگاههاي تيزشان
توي ساق پاهاي من بود . همراه با نگاه آنها خودم
نيز به پاهاي خود نگاه كردم . عجب حكايتي بود !
دمپاييهايي كه كفاش به من داده بود تا بپوشم ،
رنگِ ابلق مي زد . هر لنگه ي آن به رنگي متمايل بود.
فهميدم كه دختركان مقدس و سربه زير ، به دمپاييهاي
من و هيكل نازيباي من مي خندند . با اجازه ي شما ،
من هم لبخندكي زدم . چاره اي هم نداشتم . هركس ديگر
هم آن دمپاييها را مي ديد ، حداقل كارش خنده بود .
خلاصه ، لبخند لاعلاجي من هنوز تمام نشده بود كه
« سيلي » محكمي خوردم . نترسيد ؛ « سيلي »
حواله شده از كُرات آسماني نبود ؛ از طرف همين
موجودات زميني بود . « سيلي » را خوردم و يك راست
كشانده شدم به كلانتري . تا بيايم اعتراضي بكنم ،
چشم يكي از آقايان مأمور افتاد به شلوار من .
گفت : « از نوع شلوارش هم معلومه كه چه خلافيه ؛
… بايد برود مفاسد ….»
خواننده ي محترم ، مي دانم كه به شنيدن قصه
خيلي علاقه مندي ؛ ولي من چاره اي ندارم جز اينكه
اين قصه ي پُرغصه را نيمه كاره رها كنم . شما را
به هرچه كه دوست داريد قسم مي دهم ، اگر كاره اي
هستيد و مي توانيد گِرِهي از مسائل اجتماعي اين
محيط باز كنيد ، به دوستان ما در بخشهاي « امربه
معروف و نهي ازمنكر » ،« نيروهاي محترم انتظامي»
و به هركس و هرگروهي كه فكر مي كنند مي توانند
در كار ديگران ( و جوانها ) دخالت كنند ،بفرماييد
كه اين قدر جوان اين مرزوبوم را نيازارند .
بدانند كه پاكترين جوانها و ناپاكترين آنها ،
همه در « انسان » بودن و شخصيت داشتن مشتركند .
واين « انسان » موجودي است با ابعاد وجودي
متفاوت و مسائل دروني و بيروني متمايز از هم .
قبول كنيم كه جواني كه امروز به هربهانه اي
« سيلي » مي خورد يا مورد هتك حرمت قرارمي گيرد،
اين جوان ، كسي است كه فرداي ما دست او خواهدبود.
هرگونه تحقير پسران و دختران ، هرگونه برخورد
ناآگاهانه و ناسنجيده با آنها ، فاجعه ايست كه
در آينده ي نزديك رُخ خواهدنمود.
حاجي وند
15 خرداد 1378
منبع :
هفته نامه ي امانت ، ش. 369 ـ 18/5/1378
روزنامه ي رصــــد ، ش. 529 ـ 18/10/1379
--------------------------------------------------------------
صفحه بعد
|
|
|