|
|
2**
به نام خدا
از: يك شهروند
به : بخشِ سانسورچيانِ خودخواهِ پرادّعاي نشريّه ي « آسان »
( خداوندا ، اگر اين نامه از نوعي ديگر است ، تو مرا ببخش ؛
شايد « آسان » چيان نيز فهميدند كه باعث پيدايش نامه اي
بدين شكل ، رفتار و طرز برخورد خودشان است با نامه ي قبلي
من . )
( بابا ، ماشاء اللّه به شما ! چه قدر زرنگ تشريف داشتيد و
من نمي دانستم.آنهمه مطلب مرا چطور توانستيداينقدر
كم جاگيرتر« خلاصه » كنيد ؛ راستي شما واقعا چرا اينقدر
بيسواد به نظر مي رسيد ؛ خوبيت ندارد ، لطف كنيداز درآمد
حاصل ازنشريّه ي 2000ريالي خود ، براي دفترتان يك جلد فرهنگ
لغت بخريد . مطمئن باشيدهر روز و هر لحظه به دردتان خواهدخورد .
شما بايد بتوانيد معني لغات و عبارات ساده و بي غرضانه ي
يك نامه را بفهميد تا خداي نكرده كج نفهميد ؛ چون اگر كج
بفهميد ، مجبوريد كج ببينيد ، و وقتي كج ديديد ، مجبوريد
كج بنويسيد ؛ خلاصه ،آنقدر كج كج مي كنيد ، آخر سر مي بينيد
اي دل غافل ! همه راست مي بينند و شما هنوز « كج بينيد » .
لطفاّ كمي به فكر خودتان باشيد .مخصوصاً حالا كه « انتخاباتي »
در كلّ استان شده و شماها بلندترين « قلّه ي قاف » را با نهايت
گستاخي و تلاش پيگير و با هماهنگيهاي از قبل به عمل آمده ،
به تصرّف خود درآورده ايد . مواظب باشيداز الآن به بعد بايد
خيلي محتاط عمل كنيد ؛چون الآن همه شما را مي شناسند .
آخرشما هرچه باشد، يك سر و گردن از ديگران ، « برتر » و
بالاتريد . )
شما گروهِ فاضلِ مركز استان نشين ، يا نمي خواهيد « حقيقت
را قبول كنيد ، و يا اينكه از « حقيقت » نفرت داريد .شايد هم
به قول « برتولت بِرِشت » ، مصداق يكي از اين كسان تشريف داريد :
« هركس حقيقت را نداند ، بي شعور است ؛ ولي هركس حقيقت را
بداند و آن را كتمان كند ، خائن و تبهكار است » .
... چند وقت پيش ، از سر صدق و ظرافت ، نامه اي خدمتتان نوشتم .
تويي كه نامه ي مرا الآن مي خواني ، توي قدرنشناس و يا يكي ويا
چند تن از دوستانت نوشته ي مرا به گونه اي جويده بوديد كه
تنها چيز باقيمانده از آن ، هماني بودكه بابِ ميل خودتان بود ،
آنهم با نهايت بي دقّتي در اختيار خوانندگان نشريه ي شماره
« 7 » نهاديد . بايد دست مريزاد گفت به اينهمه شعور و دست
و دل بازي شما.اين حركت شما بيشتر مرا ياد آن سناريوي سياسي
تلويزيونيان سياسي كارانداخت كه قبل از انتخابات مجلس ششم ،
براي تخريب چهره هاي « غيرِ خودشاني » ، از كنفرانس حدوداً
شش ساعتي موسوم به « كنفرانس برلن » ، فقط سه ـ چهار دقيقه اي
را نشان دادند كه يك مرد لخت شده بود و يك زن به خيال خودش ،
مي رقصيد . حالا شما هم ،از سه صفحه مطلب مفيد من ،
نيم ستونكي تحويل خوانندگان بي خبرازاصل « نامه ي سه صفحه اي »
داده ايدكه چه بشود ؟ آيا ، شرط انصاف اين است ؟! ... ، لطفاً
ازخواندن اين يكي نامه اصلاً احساس شرم نكنيد ؛ چون من خودم
بانهايت شرمندگي ،اين مختصر را خدمتتان هديه مي كنم .
« حرفِ تلخيست ،تحفه ي يك شهروند (؟!؟) » .
بااينكه احتمال مي دادم با نوشته ي من چه برخوردي خواهيدكرد،
در عين حال، براي آنكه نظري داده باشم و يا شده « نقد » ي
ارائه دهم راجع به يكي از بخشهاي نشريّه ي شما ؛ با نهايت علاقه
و با احساس دوستي ، برداشتم نامه اي برايتان تايپ نمودم ، وقت
صرف كردم ، تنظيم و ويرايش و پرينت و بازخواني و تماس با شما ،
وسرانجام به قول خود شما ،در سه صفحه « فاكس » كردم خدمتتان .
حالا ، به كي بايدگفت « عين نامه » ي من چه بوده ؛ وآنچه شما
متقلّبان ،خلاصه شده و تحريف گرديده اش را چاپ نموده ايد ،
چه صيغه اي است ؟! البتّه گناهي هم متوجّه خوانندگان محترم
نيست ؛ چون متن نامه صرفاً به شما مربوط مي شد و حتّي
مي توانستيد چاپش نكنيد .
از شما مدّعيان سالها كار قلم فرسايي و مقاله نويسي و كسب
عناوين استاني وكشوري و جهاني ، انتظاري بيش از اين داشتم .
اگر لطف كنيد ، يكبار ديگر به نامه ي من سري بزنيدوحالا كه
كلّي سابقه در دانايي و درك و استنباط امور واستخراج حقايق
داريد ، « حقيقت » و« صداقتِ » موجود در آن نامه را نيزكشف
كنيد .
بازهم مي گويم ، من هيچ درخواستي راجع به چاپ نامه ام از
شما نكرده بودم .حتّي با اين احتمال كه شما لطف بكنيد و چاپش
كنيد ، از محضرتان خواسته بودم كه« عينِ نامه » را چاپ كنيد ؛
اين يعني اينكه ، من به رمزوراز نويسندگان مَرَضي ومطبوعاتيان
تصادفي ، واقعاً واقفم ؛ اصلاً خيلي خوب مي شناسم ،كي از كجا
پيدايش مي شود ، با چه انگيزه اي در حوزه ي واقعاً « مقدّس و
شريف » روزنامه نگاري وكار فرهنگي قدم مي گذارد ، از كجاها
تغذيه مي شود و راهي كه مي رود به كجاختم خواهد شد . پيشگو
كه نيستم ؛ الكي هم خيالبافي نمي كنم ؛ اينهمه راازمجموعه ي
رفتارها و عملكردهاي مدّعيان فرهنگي و ... برداشت مي كنم و آنگاه
جهت تعامل فكري و تضارب آراي « ِفي مَابِين » ، جسارتي به
خرج مي دهم و نامه اي يا شده عرض تبريكي و پيشنهادي و انتقادي
خدمتشان مي نويسم و از عكس العملشان مي فهمم كه آقايانِ
ميدان دار و كبّاده كشِ امور فرهنگي و مطبوعاتي ،« چند مَرده
حلّاجند » و چه قدر سواد ادبي و بُنيه ي فرهنگي واطّلاعات حقوقي
و تخصّصي دارند وهمينطور چه قدر تحمّلِ « نقد » .
در مورد شما هم خوشبختانه تيرم به خطا نرفت . من نظر خودم
را نوشته بودم ،شما چهره ي خودتان را و نيّات حقيقي تان را
آشكارا و « أظهرُمِنَ الشّمس » بر همگان واهل بصيرت و نقّادان
هنرمند وسابقه داران عرصه ي قلم و مطبوعات نشان داديد .
فكر نمي كردم طرف حسابهاي من اين قدر ضعيف و از خود راضي
تشريف داشته باشندكه نه از « نقد و نقّادي » سردربياورند ،
نه از اخلاق صنفي و حقوق روزنامه نگاري و قانون مطبوعات
چيزي سرشان بشود ، و نه اينكه به اصول انساني و آبرو و
حيثيت شخصيّتي بهايي بدهند ؛ كاري كه شما با من و نامه ي
من كرده ايد ، كمتر از يك جنايت نيست ؛ عينِ خيانت است .
خيانت در امانت ؛ خيانت در دوستيها ؛ خيانت در رعايت اصول
و قوانين مصرّح مطبوعات و... .
من نمي دانم حالا چه اصراري داشتيد كه حتماً اشاره اي
به نامه ي من بكنيد وهمينطور چه عجله اي داشتيد در اينكه
در همان شماره ي دَمِ دست اين كار را بكنيد ، كه به قول
خودتان « بعلت كثرت مطلب و كمبود جا » خلاصه اي ( !!؟؟ )
از آن مرقومه را بياوريد . چرا به صراحت نفرموده ايد
كه : « خوانندگان محترم » ، يكي ازشهروندان (؟!؟ )
نامه اي براي ما نوشته كه به جهت انگشت گذاشتن بر روي
برخي ازاغراض پنهاني ما و نيز برملاـ ساختن چهره هاي
مزوّر مطبوعاتي و فرهنگي ، ما نتوانستيم خود را كنترل
كنيم و با زير پا گذاشتن همه ي اخلاقيّات و اصول و قواعد
و ادب و حفظ حرمت و غيره و غيره ، نامه ي اين شهروند( ؟!؟ )
را چنان شخم زديم كه تنها چيز قابل تعريف از آن ، همين
اراجيف و مطالب بي شيرازه و جَسته وگسيخته ي ماست كه
خدمتتان چاپ مي كنيم تا آبروي نگارنده را ببريم ، تا
علامت وعبرتي باشد براي همه ي كساني كه به قصد خير و نقد
و ارائه ي راهكار و گفتن دوكلمه حرف حساب ، قدم در وادي
نادانان معيوب صفت و محيّر العقول و متحجّرالافكار ، مثل ما
نشريّه داران بي مرام مي گذارند و به ما مي گويند « بالاي
چشمتان ابروست » .
شماها ، بايد درهمان « جا » ي كم و« ستون عَمد نگاري »
خودتان ، به خوانندگان اطّلاع مي داديد فاصله ي بين يك
« شهروند » با يك « نويسنده » ي كم ادّعا چه قدر است ؛
بايد مي نوشتيدكه : آقاي حاجي وند، به نظر ما كمي تند
رفته اند ،امّا حقيقت را نوشته اند ؛ هم از ما تعريف
كرده اند ، هم از وجود نشريّه اي مثل ما در حوزه ي
تاريخ و ادبيّات آذربايجان اظهار خرسندي نموده اند و
هم اينكه برخي ازضعفهاي ما« آسان » نويسان و« آسان » داران
را برشمرده اند .
شمايي كه نيّتي پاك داريد ، چرا فكرهاي ناپاك به سرتان زده
و خواسته ايد با سانسورهاي خودتاني و ناشيانه و با بايكوت
حقايق و حذف و اضافه هاي مَرَضي ، اصل نامه ي مرا به نفع
خودتان تغيير دهيد ؟ چرا فكر مي كنيد مخاطبان شماآنقدرضعيف
تشريف دارند كه فرق بين اصل نامه با بريده اي از آن را ندانند
و به همين راحتي بپذيرند كه « حاجي وند » فقط شما را ستوده
و به برخي از فعّالان فرهنگي آذربايجان( كه با خيلي از آنها
رابطه ي دوستي و مراودت هم داشته و دارد ) ، بي احترامي
نموده است ؟ شما به كي مي خواهيد بگوييد كه يكي مثلِ من
اينقدر مثلِ شما بي انصاف هست كه به قصد تخريب يك چهره ،
اقدامي ناشيانه بكند و آن را در تريبوني معتبرومطمح نظر
به گوش صغير و كبير برساند .
بهتر است باز هم بدانيد كه من همانم كه هستم ؛ يك
نويسنده ي ساده و بي غلّ و غش ، كه با ديدن « نان به
نرخ روزخوراني مثلِ شما » ، بر سادگي ام بيش از پيش
افزوده مي شود و باز هم يك گام ديگر برمي دارم به طرف
« برج عاج نشيني» ،جهت لمس حقيقي « رازِ بلندانزوا » .
آنقدر مثل شماها را ديده ام واز نزديك بوكشيده ام
كه ديگر خسته شده ام ؛ چرا كه برخي از اين متظاهران و
متملّقان قلم به دست ، چنان بويي مي دهند كه اگر انسان
با « آب هفت بحر » هم استحمام كند ، باز آن بوي مسموميّت
و تعفّن را با خود خواهد داشت . باور كنيد من وحشي نيستم ؛
فقط دچار وحشت مي شوم زمانيكه درمسيرحركت خود اشباح و
مردان سايه را مي بينم كه با چهره هاي پوشالي وبا چنگالهاي
آهني خود ، سر هر پيچي كمين مي كنند تا شكاري از راسته ي
« مردم آس وپاس مانده در ظلماتِ جهل و ناداني ، كه عالمان
بازاري برايشان تدارك ديده اند» به چنگ بياورند و با
لطا يف الِحيَل سرشان را بخورند و جيبشان را خالي كنندوعقل
و هوش اجتماعي و فرهنگيشان را ضعيف و سست تر نمايند . ...... ؛
و گاهي هم به حال و روز مردمي مي نالم و مي سوزم كه مدّعيان
خودخواهي همچون شماها دارند ، كه خدانكندروزي برسد كه
اقداماتِ شخصي و انگيزه هاي قهرماني و تجارت پيشه ي خود را
به حساب خدماتِ اصيلِ فرهنگي و مردمي به خوردشان بدهيد و
تمام كاسه و كوزه ها را برسرش بشكنيد ؛ حالا ، قضيه ي
« تُرك و آذربايجان » هم بماند براي نامه هاي بعدي .ولي
همينقدر « پيش قسط » از من داشته باشيد : خيلي ها قبل
از شما هم با نام آذربايجان و تُرك و ادبيّات و تاريخ وسابقه
و ... ، در اين ميدان به تاخت و تاز پرداختند ،ولي چون
انگيزه هاي پليدي چون بت تراشي وقهرمان پروري به سرداشتند،
هنوز« ثواب » نكرده ، « كباب » شدند و دود غليظي نيز در
فضاي پاك و مقدّس « آذربايجان » پراكندند كه حاصلي جز
سرفه هاي مكرّر و دچار شدن به انواع بيماري «شوونيزم،
دُگماتيسم ، پان تركيسم و تجزيه طلب و... » از خود به
يادگار نگذاشتند . مي گوييد« نه » ؛ لطف كنيد به برخي
از نشريّات منتشره در شهر زادگاهتان « اروميه » مراجعه
كنيد وآنها را از اوّلين شماره بررسي نماييد.ببينيد چه
كساني ، باچه قلمهايي ، به چه هوسهايي ، راجع به
« آذربايجان و تُرك » نوشته اند و از آنهابپرسيد دنبال
چه اهدافي هستند ؛ ... ، خدا به دادِ آذربايجان و آذربايجانيِ
تُرك برسد كه مدافعاني مثل آنها داشته و شماها را نيز
مي رود كه داشته باشد .
من نمي دانم در ميان آنهمه « اروميه اي تُرك » كه
علاقه منديشان به « فارسي » صحبت كردن ، زبانزد خاص و عام
شده است و خودشان نيز افتخارمي كنند كه به « فارسي » حرف
مي زنند و اكثر قريب به اتّفاقشان ، بچّه هاي خود را شديداً
منع كرده اند ازتكلّم به زبان اصيل مادري «تُركي آذربايجاني»؛
چطور مي شود عدّه اي منوّرالفكر و متجدّدمآب و كم سن وسال
پيدا مي شوند كه پا توي كفش بزرگترها بنمايند و از حقوق
و تاريخ تُرك و آذربايجان ، سخن برانند و بر مردم مظلومش
« اشكِ تمساح » بريزند ؟! پناه بر خدا ،عجب دور و
زمانه اي شده ؟ آقايان همين جوري سرشان را مي اندازند
پايين ومي آيند توي ميدان و الكي سر و گردن تكان مي دهند
و تصادفاً سر از مطبوعات درمي آورند و بلافاصله شروع مي كنند
به داد و فغان كه « آهاي ، آدمها ، بگوش و بهوش باشيد
كه ما حاضريم حقوق آذربايجان را بگيريم » . كسي نيست
به اين « اصحابِ ادّعا » بگويد كه بابا درِ دكّانهايتان را
گِل بگيريد و برويد توي خانه هايتان ولحاف بكشيد سرتان
تا سرمانخوريد ؛يخ كرديد با اين طرز سخن گفتنتان و با
اين روش روزنامه درآوردنتان .
بيشتر از اين كار را خرابتر نكنيد ؛ اگر شماقرار است
« آذربايجان » را نجات بدهيدو توسعه اش بدهيد ، واقعاً
« واي به حال و روز آذربايجان و آذربايجانيان » ؛....
كسي پيدا نمي شود به اين فُضَلا گوشزد كند كه حقوق
آذربايجان و تُرك ، زماني محقّق مي شود كه شانتاژآفريناني
چون شما ، هيزم بيار معركه نباشند . چون اگر قرارباشد
آذربايجان روزي به حقّ و حقوق خود برسد ، امثال شما ،
چنان طلبكارانه سينه ي خود را جلو مي دهيدكه « الّاوللّه »
كه ما رهبريم و ما برتريم و ما قهرمانيم وما منتخبيم و
ما روزنامه داشتيم و ما مقاله زديم و ما برترينها را
گزينش كرديم و ما ... ما ... . و آن وقت است كه بحثها و
قيل و قال ها بالا مي گيرد و هر كسي براي خودش « شاهي »
مي شود و هر تازه از راه رسيده اي ادّعاي « رهبريّت » بر
« تُرك وتاريخ و آذربايجان » ؛ همچنانكه امروزه مي كنند
و مي كنيد . لذا مي بينيم كه سعديِ نكته سنج براي چنين
فضولانِ فاضل ، مي فرمايد :
«اميــدوار بُوَدآدمي به خيـرِ كسان
مرا به خيرِتواميّد نيست شرمَرَسان »
و يا اين بيت :
« تو با دشـمنِ نَفس همــخانه اي
چـه در بنـدِ پيـكارِ بيـگانـه اي ؟! »
شما را تا نامه اي ديگر ، كه بتوانم بنويسم و
برايتان بفرستم تا لگدمالش كنيد و بجويدش و
پس مانده هايش را تحويل مخاطبان خود بدهيد ، به خداوندِ
حيّ و ناظر،مي سپارم . ديگرنمي گويم ، لطفاً ازمن نرنجيد؛
چون بااوّلين اقدام خود در مواجهه با نامه ي من ، طوري
ـ مرا ـ رنجانده ايد كه به اين راحتيها ، فرصتي و قدرتي
براي رنجاندن شما نخواهم داشت . يقين دارم كه قدرت
تخريبي شما ، به قدرت قلمِ صد تا مثل من مي چَربد ؛
مي گوييد « نه » ؛ مي توانيد اين نامه را نيز « مثلِ »
نامه ي قبلي ، تمام و كمال و با نهايت حفظ احترام و
امانت و نزاكت و غير عُقده اي عمل كردن ،چاپش كنيد !!.
البتّه اگر خواستيد كمافي السّابق نامه ي اين جانب را
جويده شده تحويل مشتريان خود دهيد ،آن را طوري بجويد
كه جاي دندانهاي عقلتان ، واضح باشد ؛ يك وقت خداي نكرده،
خوانندگان دچار دلواپسي نشوند كه شماها« دندانِ عقل »
داريد ، يا نه ؟!
و يك پيشنهاد :
اگر وقت كرديد ، يك مسابقه ي « برترينها » هم راه
بيندازيد براي انتخاب « برترين وتُحفه ترين سانسورچيان
و تخريب چيان و متقلّبان » . من به شما قول مي دهم كه اين
دفعه نيز مثل دفعه ي قبل ، خودِ شما « برترين » خواهيد بود./
مياندوآب ــ حاجي وند
15 آذر 1382
----------------------------------------------------------------------------
صفحه قبل
صفحه بعد
|
|
|