Cheap Web Hosting | Free Web Hosting | Dedicated Servers | Windows Hosting | Free Web Space | Trade Show Displays | GoDaddy Coupon Codes | FrontPage Hosting | Business Hosting
cheap web hosting
Search the Web

 
صفحه اصلي
روزنگار
اتو بيوگرافي
مقالات
نامه ها
سرزمين من
نقد حال
با ديگران
آثار چاپي
بي مخاطب
خبر گونه ها
بريده هاي ادبي
سروده ها
آشنا دات كام
عكس
درباره ما
تماس با ما
 
              ... حرفهايي كه در اين بخش برايت خواهم نوشت ، به « تو » زياد
              مربوط نيست ؛امّا به همه مربوط است . سعي كن اين سخنان را به 
              دل نگيري . فقط خوب گوش كن ببين چه مي گويم :
              =======================================
              1- تو بايد بداني كه دوران شيّادي گذشته . سعي كن آدم باشي . 
                 الكي خودت را خر نكن . فكر نكن كسي نمي داند تو چه 
                 شارلاتاني هستي . همين كه هرساعت به رنگي درمي آيي و 
                 هر روز و در هر مناسبتي به چهره اي ، اين خود عامل 
                 شناسايي توست . 
              -----------------------------------------------------------------------
              2- برايت پيشنهاد مي كنم سري به جلوي آيينه بزني . اگر 
                 آيينه ات خيلي وقت است گردگيري نشده ،سعي كن درست و 
                 كامل پاكش كني . حالا خوب خوب و مثل بچه ي آدم بايست و 
                 در آن شيشه ي شفاف نگاه كن . چه مي بيني ؟
                 / معلوم است ، يك مترسك . 
              -----------------------------------------------------------------------
              3- وقت كردي دوـ سه دقيقه اي با خودت خلوت كن . كمي تا 
                 قسمتي به فكرفرو برو . رفتي ؟ خيلي خوب .حالا فكركن 
                 ببين به چه فكر مي كردي ؟ 
                 ـ خوب معلوم است به « مردم آزاري » .
                 ـ آفرين ؛ پس تو « مردم آزاري » ؟!
              -----------------------------------------------------------------------
              4- فكر مي كردم مي تواني به عنوان يك « انسان » مطرح شوي ؛
                 حالا بماند اينكه خودت را يك « جنتلمن » يا يك « ارباب »
                 يا « مؤمن » يا « حزب اللّهي ناب » يا « هرچه و هركه » ، 
                 جا مي زني . بهتر است بداني آنچه براي من مهم است ، 
                 همان « انسان » بودن است و بس . يعني تو اگر بتواني 
                 فقط انسان باشي و تازه ، بتواني اين درجه را ( انسانيت
                 را ) حفظ كني ، شايد بشوي همانكه من مي خواستم . ولي چه
                 كنم ، چه كنم كه لياقت اين كارها را نداري . اصلاً به قول
                 فارسها ، شكل اين حرفها نيستي .
                    اگر شك داري ، لطف كن يك نگاهي به پندار و كردار و 
                گفتار خود بينداز . ببين در اين شلوغ بازار ناجوانمردي و 
                خيانتكاري ( كه به عصر اضمحلال انسانيت ) مي شناسمش ، تو 
                چه جايگاهي داري ؟ 
              ------------------------------------------------------------------------
              5- چند روزي ديگر به تغيير و تحول طبيعت باقي نمانده است .
                اين تحول ، تحول عظيم آفرينش است . خارج شدن از جمود و 
                رخوت و سستي است ، به سوي تحرك و فعاليت و انعطاف پذيري .
                   تو هم مي تواني تغيير كني ، از جمود فكري و تحجر و 
                تنبلي بيرون بيايي و يكراست بروي به طرف كمال .
              ------------------------------------------------------------------------ 
              6- لابد فكر مي كني وقتت خيلي عزيز و گرانبهاست ؛ مي بينم
                كه اين دم دمهاي عيد ، سر از پا نمي شناسي . يا مي خري
                و مي بري ، و يا مي خوري و خيلي كري . 
                   بر تو وظيفه است كه چه موقع خريدن و چه بردن و چه 
                خوردن ، به زير پا و اطرافت هم خوب نگاه كني . مواظب
                باش وقتي توي ماشين آخرين سيستمت ويلان و سيلاني ، يك 
                وقت ضعيفي را زيرنگيري ؛ يك وقت خداي نكرده ، براي 
                فقير و فقرا قيافه نيايي ؛ اين يكي را خيلي دقت كن .
                دوره اي كه تو درآن زندگي مي كني ، دوره ي بي عدالتيها
                و تبعيضهاست . مواظب باش تو ديگر بي عدالتي نيآفريني ؛
                ظلم نكني . 
                   اصلاً به تو پيشنهاد مي دهم اگر توانستي دستي از فقير
                جماعت نيز بگير . خرج يك روزشان را تو به عهده بگير . 
                حداقل كمكشان كن تا درد حاصل از پُر دردي را تحمل كنند . 
                                           سه شنبه / 26 اسفند 1382
              ------------------------------------------------------------------------  
              7- عجب آدمي هستي تو . مگر قرار نشد در اين چند ساعت باقي 
                به تحول عظيم ، خودت را عوض كني ؟ پس چرا نمي جنبي ؛ تو
                چرا نمي خواهي باوركني كه زمان دارد از دست مي رود ؟
                فكر مي كني چه قدر عمر خواهي كرد . نكند به فكر سال آينده 
                و همين روزها هستي ! اينقدر خيالات به سرت نزند ، دنيا 
                همين چند لحظه است ؛ به اندازه ي يك چشم به هم زدن . تا 
                بيايي به خودت بجنبي ، مي بيني كه اي دل غافل همه چيز 
                رفت و بر باد شد . 
                   پا شو ؛ لجبازي نكن . از خر شيطان بيا پايين . اصلاً 
                مي خواهي چند ساعتي برو بيرون و هوايي تازه كن . اينقدر 
                توي خانه نمان ، يك وقت بلايي سرت مي آيد. لازم نيست همه اش 
                با زنت دعوا كني ، همين سكوت و در يك گوشه اي افتادن و
                دم نزدن ، مي تواند هزار جور گرفتاري در پي داشته باشد.
                پس بهترين كار آن است كه بلند شوي وازمنزل تنهايي بزني 
                به بيرون . 
                    همينطور برو تا انتهاي « انصاف »  
                    دو قدم كه برداري ، 
                    مي رسي به شاهراه « خوبيت »  
                    نرسيده به كوچه ي « شك » 
                    بپيچ به سمت « دانايي »
                     ... حالا چه مي بيني ؟ 
                           يك فضاي كاملاً آرام و دلنشين ؛
                     اينك ، مي تواني با خيال راحت نفسي تازه كني .
                                                      جمعه/ 29 اسفند 1382
               ----------------------------------------------------------------------
               8-  به « قلم و هنر و شعرفروشان مياندوآبي ! »
                     ( بريده اي از اشعار ناصر خسرو ) 
                   «  برحكمت ميري ز چه يابيد ، چو از حرص 
                      فتنه ي غزل و عاشق مدح اُمراييد
                      يكتا نشود حكمت مر طبع شما را 
                      تا از طمع مال ، شما پشت دوتاييد
                      آب ار بشودتان به طمع ، باك نداريد 
                      مانند ستوران سپسِ آب و گياييد
                      اي حيلت سازان جُهلاي عُلمانام
                      كز حيله مر  ابليس لعين را وُزراييد
                      هرگز نكنيد و ندهيد از حسد و مكر
                      نه آنچه بگوييد و نه هرچه آن بنماييد 
                      فوج عُلما فِرقت اولاد رسولند 
                      و امروز شما دشمن و ضدّ عُلماييد
                      گر روي بتابم ز شما ، شايد ، زيراك
                      بي روي ستمگاره و با روي و رياييد  » 
               ----------------------------------------------------------------------
                9- شنيده ام كه همچون گذشته ، باز در حال و هواي 
                 تزوير و تملّق و نيرنگ بازي سير مي كني . از تو 
                 بعيد هم نيست ؛اين موضوع را بارها و بارها ثابت
                 كرده اي كه « تو » به جاي « هنرمندبودن » ، در 
                 واقع يك « هنرفروشي » . 
                   تو و امثال تو ، در نهايت جهالت و لجاجت ،
                 به طمع حفظ موقعيت و جلب نظر عده اي نامربوط ،
                 دست به هركاري زده ايد و مي زنيد و اسم آن را
                 مي گذاريد « فرهنگ و هنر » ؛ و زهي خيال باطل 
                 كه شماها راه به جايي ببريد !؟ و لابد مي دانيد 
                 كه با تكيه بر وجود عناصر منفعل و سست همتي مثل
                 شماست كه اين منطقه ، از هرگونه حركت و رشد و 
                 تكاپو باز مانده و روح صداقت و هنرپروري و خدمت
                 فرهنگي پژمرده است . و به بركت حضور شارلاتاناني
                 چون شما افاضل خوش محضر است كه حضور چهره هاي 
                 اصيل فرهنگي و هنري و انديشمندان حقيقي ، در 
                 اماكن و مراكز هنري ، كمرنگ شده است ! 
                   با وجود نامهربانان و بخيلاني چون شماست كه
                 ما از همين امروز ، به حال و روز نسل نيامده ،
                 مي ناليم و فرهنگ و هنر اين خطّه را رو به 
                 ابتذال و افتضاح مي بينيم .
                                            جمعه / 4 ارديبهشت 1383ش.
             -------------------------------------------------------------------
           10- نمي دانم در چه حال و روزي هستي ؟! اوقات شبانه روزت را  
            چگونه مي گذراني ؟ لابد حال و حوصله ي يك ايميل زدن هم نداري ؛ 
            من نمي فهمم 24 ساعت شبانه روز را چه كار مي كني ؟ اگر من 
            به جاي تو بودم ، خيلي كارها مي كردم . همه اش كه ولگردي و
            وقت گذراني نيست . 
               تو مي تواني سري به كتابخانه ي شهر بزني ؛از جلوي 
            مطبوعاتيها كه مي گذري ، چند نشريه را تورّقي بكني ؛ حتي 
            مي تواني يكي از آنها را بخري و با خودت ببري خانه ات ؛ 
            حتي اگر جرأتش را داشتي ، آن را به اهل خانه نيز معرفي كن .
            سعي كن مطالب مفيد و هدفمندش را با صداي بلند براي اهل خانه
            بخواني .
               حتماً مي فهمي كه منظور من چيست ؟ درست است ، من از تو 
            درخواست مي كنم كه هم خود و هم ديگران را به مطالعه و
            دانش افزايي دعوت كني . حدالامكان ، اگر موفق هم نشدي ، 
            بالاخره يك جرقه اي ايجاد مي كني در ذهنها ، تا در آينده 
            چه پيش آيد .
               باور داشته باش كه مطالعه و انگيختن ديگران نسبت به آن ، 
            چيز كمي  نيست ؛اگر جدي گرفته شود ، كلي فايده داردبراي تو و
            من و هركس ديگر . 
               اصلاً بيا يك كاري بكن ؛ همين كه اين صفحه را خواندي و به 
            نقطه ي پايان جمله رسيدي ، سايتهاي ديگر و صفحات ديگر 
            را نگرد ؛ يكراست برو بيرون و به نيت رشد فرهنگي جامعه و
            تقويت روح و روانت ، يك كتاب داستاني بخر ، يك مجله ي علمي 
            و يا هنري نيز بد نيست ؛ هر چه هست ، فقط زودتر ، بخر .
            خدا را چه ديدي ، شايد با اين اتفاق ، شدي يك اهل مطالعه ي
            درست و حسابي . إنشاءاللّه .
                                        شنبه / 12 ارديبهشت 1383ش.
           ---------------------------------------------------------          
              11-  به نام خدا 
                   موضوع انشا : علم بهتر است ، يا ثروت ؟!
                             « نامه ي سرگشاده »
               سالهاي سال است كه با اين جمله ي پوشالي وساختگي ، دلمان 
            را خوش كرده ايم كه « علم » ،بهتر است ؛ و« ثروت » ، چيزِ 
            واقعاً بدي است .غافل از اينكه « ثروت » ، آن هم ثروتي كه از
            ناكجا آمده باشد ، نه تنها بد نيست ، بلكه خيلي هم خوب ومباح 
            است .اين موضوع را سالها قبل از اين هم مي دانستيم ، منتهي
            چون قرار بود دانش آموز اين مرزوبوم را به علم اندوزي و
            دانش دوستي سوق دهيم ، به جاي تدريس « ثروت انباري » ، به
            نسل آينده ساز اين مملكت ، « علم اندوزي » را ديكته كرديم . 
               اينك در آستانه ي تحوّلات عظيم بشري و درعصر حاكميّت تكنولوژي
            ودانش و آگاهي درسطح جهان ، خيلي متأسّفيم كه « صورت مسأله »
            را تغيير داده اند و ما از دانش آموزان خود ياد مي گيريم : 
            آنقدر كه « ثروت » بهتر است ، « علم » چندان ارزشي ندارد .
            اين را از مسؤولان و برنامه ريزاني به ارث برده ايم كه سهم 
            مليونها دانش آموز و معلّم و آموزگار را در دانش افزايي كشور 
            ناديده گرفته و با حقّ  و حقوق « معلّمان » آبرومند بازيها 
            كرده اند ؛ سرانجام هم  با وعده هاي كذايي و سركارگذاريهاي
            بيمورد ، « آموزگارانِ الفباي انسانيّت » را در وادي ناامن
            خدمتگزاري ، با كمترين حمايت و با نازلترين حقوق ، تنها و 
            بي كس ، پشت بوق انتظار ، رها نموده اند . 
                            ( آموزگاردبيرمعلّمِ قانونمندِ مياندوآبي )
              و  جمعي از هزاران فرهنگيِ خواهان عدالت و مساوات اسلامي
                                                ( روز پرشكوه معلم !!) 
                                          شنبه / 12 ارديبهشت 1383ش.
            -------------------------------------------------------------
             12- تو را سالهاي سال است كه مي شناسم . از همان ديدار 
            بعد از ديدار اول . همان موقع كه فكر كردي من آدم خام 
            و بي تجربه و زودباوري هستم . از همان آغاز كه توسط 
            فردي ديگر با تو آشنا شدم . 
                 خودت هم مي داني كه خوب مي شناسمت ؛ به همان 
            اندازه كه تو فكر مي كني مرا شناخته اي . لازم نيست هر روز 
            به گونه اي ديگرگون از روز قبلت باشي ؛ اگر زياد دور و برم 
            بپلكي ، من ضمن اينكه شناختم نسبت به تو زياد مي شود ، 
            به همان اندازه هم نفرتم از تو و امثال تو زياد مي گردد .
                 اين ديگر دست خودم نيست ؛ كارش هم نمي شود كرد . مگر 
            اينكه تو عوض بشوي ؛ كه فكر مي كنم از مُحالات است .
                                           جمعه / 18 ارديبهشت 1383ش.
           --------------------------------------------------------------
         
        
    صفحه بعد